توصیه اکید...

کتاب منگی نوشته ژوئل اگلوف با ترجمه درخشان اصغر نوری

را پیشنهاد میکنم. از دست ندهید. از بهترین های ادبیات روز فرانسه.

با سعدی بزرگ

مرا تو جان شیرینی به تلخی رفته از اعضا

                                              الا ای جان به تن باز آوگرنه تن به جان اید

بز

تصویر آن قله برف پوش همه تصویرهای دیگر را پوشانده است.....

قله .......همیشه راهی هست .بزهایی هستند که کوره راههایی می سازند و وجب وجب جلو میروند

تا انجا که میبینی لکه سیاهی بردیواره صاف کوه در حال حرکت است.

عاشق این راه های بکرم .راه هایی که خودت اولین نفر ی هستی که تصرفشان می کنی....

وقتی خیلی جوانیم تصور میکنیم اختیار همه امور زندگی به دست ماست.خودمان را قدرت مطلق زندگی

خود و حتی دیگرانمان میدانیم. این بمعنای نگاه قضا و قدری من به زندگی نیست.اما به تجربه دریافته ام

گاه باید نظاره گر بود. راه را رفت/ تلاش لازمه را کرد اما خود را قدر مطلق اتفاقات دنیا ندانست.

گاه واقعن باید زیر سایه درختی دست و پا دراز کرد و کمی آسود.......آسودگی که با خود شهود وشعف

دارد و از میان معرکه بیرونت میکشد تا بتوانی کوچکی و خردی تمام ان چیزهایی که برایشان دست و پا

میزنی و بزرگی و اهمیت انچه ندیده گرفتی و به عادت فراموششان کردی دریابی. و این فاصله بین نت ها

یا همان مکث و بارقه هایی هست که اصل زندگیست و لحظه ناب حیات. بدون نیاز به هیچ انسان دیگری

که تورا مشعوف کند. تمام بازی ها اخرش درونیست باورکن دوست من.

نمیدانم.......

چیزی نمیدانم.اینروزها بیشتر جواب هایم حول همین جمله است...پسرم انبان سوال است و دست من تهی.

قطعیت خیلی چیزها برایم از بین رفته است. در مرحله ای هستم حیرت زده و ناگزیر. حیران و نابلد راههایی

که چشم بسته میرفتم و نگاه نکرده میخواندم. شاید خستگی مفرط جسم ذهن را از بازیهای معمولش معاف

کرده و لاادری راهیست به خوابی عمیق در بیداری ناگزیر.....در دوندگی و انچه تلاش نام دارد.

به پسرم میگویم ...گوش کن.ساکت باش و صداهای اطرافت را بشنو .سعی نکن نظریه ایی داشته باشی.

صبرکه کنی و گوش که فرا دهی همه چیز را درخواهی یافت....پسر عزیزم.

خاک

بی فایده بود . تمام تلاش این چند ماه کاملا بی فایده بود. با این تن زیبای جوان که غرق خواب است هیچ غرابتی ندارد. نمی شناسدش ونمی تواند از زن ،آشنای دیرینی بسازد. به دستشویی می رود. سرش را زیرآب می گیرد. حالا زن پشت سر اواست. انگار تمام زن های این دوسال پشت سرش ایستاده اند. برمی گردد، شانه های زن را با هر دو دست می گیرد. با فاصله به چهره اش نگاه می کند. به ابروهاش که کما نی اند وچشم هایش که روشن اند وساده. به حالت بچه گانه دهانش که او را به رقت می اندازد. چقدر توی این زنها دنبال تکه پاره هایی از «او» گشته . سرش را روی شانه زن می گذارد و چشمها را مي بندد.

سفررا نیمه تمام رها می کند وتنها برمی گردد. پشت درخانه اش که می رسد، نمی تواند دررا بازکند. نمی تواند داخل شود. از اینهمه غربت می ترسد. از اینکه باز باید دنبال ردی، بویی ، نشانه ای یا جای پایی از «او»بگردد ونیابد خسته شده . از اینکه نتوانسته به غربتش پایان دهد خسته شده. از بی خوابی خسته شده . خسته.

*بخشی از داستان "خاک" از مجموعه داستان در انتظار چاپم.




خورشید...

تسلیم.........چشم.

سکوت را میشکنم رفقا و ممنون که نگران حنجره منید که مبادا بغض کارش را به دق بکشاند.

تو این مدت داشتم به این موضوع هم فکر میکردم که  چرا وقتی ما ادمها از دنیا بریده ایم همه دوست دارند

ما رو آشتی بدهند و جلو انزوا و ماتممان را بگیرند اما هر وقت زنده هستیم و میخواهیم اواز بخوانیم و زندگی

کنیم ....میخواهیم غم وغصه رو ندید بگیریم و چشمامونو به خورشید باز کنیم همون دیگران ما رو شکسته و

زخمی میخوان.........چرا؟

گاهی نمیشود که نمیشود

زمان هاییست که کلمه ها نارسایند و ناقص.بیان ،تخریب موقعیت است. ادبیات که جان دل است دیگر جواب

نمیدهد. شعر دست و پا شکسته و نقاشی گنگ است.

شاید طنز زاده این موقعیت هاست. طنزی از دل برامده و خونالود.....اما برای ما که اینکاره هم نیستیم سکوت

و سکوت و سکوت میماند و بس.

احمق

باید بروم از کتاب فروش های دست دوم  کنار کارون؛ زیر پل، یک دسته بزرگ کاغذ کاهی ساندویچی

بگیرم و تا انجا که نا دارم بنویسم:من احمق. من احمق ..من احمق... من احمق....

بازی رنگ ها....

آنقدر که تلخیم.....شوری این شیرینی مذاقم را میسوزاند و به دل نمی نشیند.

این همه هماهنگی حالم را به هم می زند. شبهای شوق اهواز را غرق در سبز دیدیم و فردای

سکوت زده اش .دیگر هیچ رنگی را باور ندارم مگر رنگ رفاه و امنیت در چشم مردمم.