|
|
|
|
|
بعد از نزدیک به دوسال فراغتی و اولین انتخاب اهواز.........
چرا ما کسانی که ازاین خطه کوچ میکنیم همیشه گوشه چشم و نظری به جنوب داریم که رهایمان نمی کند؟هم پسرم و هم دخترم از خوشحالی روی پا بند نبودند.همان فضاهای آشنا بود / همان زیتون کیانپارس/محام/ پاساژ رضا با آن قهوه خانه مدرنش . همان بیست و چهار متری .فلکه شهدا/ بازارکاوه/ امام.........وهمان کارون. شبها خنک و باصفاو شهر حول کارون میچرخید و ما لحظه ایی را برای بلعیدن همان شهری که روزی با شتاب و اشتیاق ترکش کرده بودیم از دست ندادیم. دیدن دوستان و آدمهایی که مثلشان را هیچ جای دیگری نمی توانی پیدا کنی دیگر بماند. بله تمام اینها نوستالژی جنوب است که از خود جنوب زیبا تر است. برای من مسافر خاطره ها شهر تفتیده و خاک آلودی را عزیز می کند که ساکنینش لحظه ایی امنیت را تجربه نمی کنند . با تمام اینها جز یکی دو پل زیبا و غریب و شمشاد های کالیفرنیایی که شهر را از درختان بی ریخت اکالیپتوس نجات داده اند و مثل لوبیای سحر آمیز یک شبه قد کشیده اند اهواز همان اهواز عزیز همیشگی بود........... |
||
|
|
|
|
|
خیلی سال پیش بود که با راهنمایی دوستی به آنجا رفتم. شاید پانزده سال یا بیشتر. گفت اینروزها
هر امامزاده ایی که نگاه میکنی کلی جلال و جبروت دارد و خدم وحشم و مرید بان. صندوقدار و سریدار. گفتم:خوب؟گفت :این بنده خدایی که اینجا خوابیده امامزاده نیست. امام هم نیست. پیغمبر خداست! فکر کن! راست میگفت. سر کوهی بود. یک کلبه گلی با یک معجر چوبی باصفا. از پای کوه تا آرامگاه پله های عریض گلی بود و سایه خنک چنارها و جویبار زلالی که از زیر سنگها پیدا و پنهان میشد و آبش را و طراوتش را پخش میکرد زیر پای زایران. قبه کلبه سوراخ های لانه کبوتری داشت و سایه روشن نور و خنکای کوهستان را میریخت توی فضای خاص آرامگاه. بعد از سالها بدنبال آن حس و حال باز رفتم به شصت کیلومتری شیراز جاده پتروشیمی در دشت بیضا. اما پله ها سیمانی بودند. آب راست هدایت شده بود به یک حوض سیمانی و از بقعه دوست داشتنی من چیزی به جا نمانده بود. ساختمان نیمه تمام بیقواره ایی بود با گوری که زیر حفاظ یک صندوق آهنین حبس شده بود. از همراهم پرسیدم چرا قفل و بندش زده اند این پیامبر هزاران ساله را؟ گفت :از دستبرد دزد ها!حالا دیگر ایوب نبی هم پولدار شده و ..... گرچه نه من آن آدم سالها قبل بودم و نه آرامگاه آن /اما حس و حال همان بود که بود . لابد روح ایوب نبی از آهن و قفل و فلز هم رسوخ میکند و همراه میشود. |
||
|
|
|
|
|
به نقل از وبلاگ خانم فرشته نوبخت دوست عزیز نشر چشمه همچنان به کارش ادامه می دهد.
البته هر که به فکر خویشه و..........ما هم جدا از اینکه دلواپس بسته شدن نشری بودیم که بهترین های ادبیات جهان را برایمان چاپ میزد و بدستمان میرساند کمی هم بفکر خویش بودیم. که در واقع بفکر مجموعه داستانی که حدود یکسال و نیم پیش از نشر چشمه راهی آشفته بازار ارشاد کردیم. هنوز هم هیچ خبری از تایید یا رد آن توسط ارشاد نیست که نیست. اما همین که نشر هنوز به کارش ادامه میدهد جای شکرش باقیست. شاید روزی با عصا یا از آن دنیا شاهد چاپش باشم.؟ |
||
|
|
|
|
|
تابستان گذشته پیرمرد بد جور مریض بود و ما بدجور تر نگران از دست دادن تنها کسی که هنوز خانه اش
خانه مان بود و با وجود ناهشیاری و بستری بودن باز پدری و کسی در این برهوت بی کسی. در یکی از
آن بقول برادرم تورهای نیمه شب اورژانس بیمارستان سعدی بعد از مدتها از ته دل خندیدم و باز هم بعداز
مدتها آرام گرفتم.تخت سمت راست پدرم را جوانی اشغال کرده بود که چیزی حدود صد و شصت تا
آرامبخش را با هم انداخته بود بالا که البته تنها مورد پرخوری دارویی نبود جوانی دیگری هم نیمه جان
خوردن نصف این مقدارقرص روی تخت دیگری افتاده بود. اما اصل مطلب در تخت سمت چپ پدرم بود.
مردی حدود پنجاه شصت سال که با وضعیت وخیم تنفسی ناشی از سرطان پیشرفته ریه به اورژانس
آورده شده بود. ما که از حدودیازده آمده بودیم و حوالی ساعت چهار صبح از وضعیت نرمال پدر نفسی به
راحتی کشیدیم گوشه تخت این بنده خدا تکیه داده بودیم و بقول برادرم تنهای خوراک آن روز را که کیکی
بود با لیوانی چای سق میزدیم که خانم این آقا از من خواست مراقب درجه ها و لوله ها و دستگاه نوار
قلب و مخصوصن تنفس همسرش باشم تا برای استراحت کوتاهی بیرون برود. ما هم قبول کردیم و چای
میخوردیم ومن گاهی به نوار قلب نگاهی میکردم و با نوار پدر مقایسه و چک میکردم که یکهو دیدم نوار
دارد تبدیل به یک خط صاف میشود در عرض چند ثانیه نوارقلب و تنفس به خط صاف صافی بدل شد و
تمام پرسنل اورژانس ریختند روی سر این بنده متوفای خدا. اما حال من عجیب بود. خنده ام گرفته بود .
خنده ایی که ابتدا ارام بود و بعد هر لحظه بلند تر می شد. باورم نمیشدرفتن به همین راحتی باشد
باورم نمیشد اینقدر به مرگ نزدیک شده ام و آن را از این فاصله کم دیده ام. انگارتمام غمهایم آب شده
بود و خودم را از هر بندی رها می دیدم. خلاصه با توپ و تشر و سیلی کوچک داداش کوچک به خودم آمدم
و دانستم باید خودم را جمع و جور کنم و گرنه به جرم دیوانگی و خرق عادت روانه تیمارستانم می کنند .
نمی دانم شاید بیشتر دیوانه ها هم مثل من هستند..............
|
||
|
|
|
|
|
تو این مدت که گم و گور شده بودم تنها کار مثبتی که کردم البته غیر از تلاش برای سر پا و خوشحال
نگه داشتن بچه هایم کسری و پریا و مبارزه ام با بیماری کتاب خواندن بود و کتاب خواندن. از دستم در رفته اما شاخص ترین هاشان در ذهنم است که از همه پر رنگ تر کتاب ارزشمند به ظرافت جوجه تیغی اثر خانم ملوریل باربری است .ودیگر کتاب گفتگو در کاتدرال اثر یوسا که فقر و تقابل فرهنگ بورژازی و پرولتاریایی را در این رمان سخت خوان نمایش می دهد. کتاب کافکا در در کرانهاثر هاروکی موراکامی کتابفرزندان سانجز اثر اسکار لوئیس کتاب آدمکش کور نوشته مارگارت اتوود و خیلی دیگر که به خاطر ندارم. اما چقدر خوبست که هنوز ادبیات هست............زمانی که خیلی چیزهای دیگر را باد با خود میبرد. |
||
|
|
|
|
|
یک سال گذشته است................
هر وقت خواستم بیایم و مطلب را تازه کنم دیدم هنوز اخرین پستی که نوشته ام تازه ترین حرف دلم است. الان هم همان سرمای دیماه است و همان توکل و همان تسلیم اما همه چیز یک فرق کوچک کرده است. یک سال گذشته است...................... تا بعد دوستان. |
||
|
|
|
|
|
سرد است . آنقدر سرد که از هر لباسی عبور میکند و تا مغز استخوان می لرزاندت. اما دوست را در
کنارت داری که رفیق روز تنگ است و بی ادعا و مهربان برایش کلمه ناقصی است. پیچیده در چادر های رنگ به رنگ از مرمرهای یخ زده صحن عبور میکنید و بعد از سرگردان شدن در رواق ها و راهرو ها و ده ها صحن و حیاط و خلوت گاه بالاخره پا به صحن می گذاری. حضرت غریب. حتی تو که اعتقادات خاص خودت را داری /لبریز می شوی. می باری و می باری و سبک بال میتوانی تا ابد روی پله ایی بنشینی و خودت را بکاوی وخودت را کوچک و کوچک تر ببینی و او را بزرگ و بزرگتر. تا آنجا که دست ها را با لا میبری و تسلیم........... همه چیز و همه کس و همه راه ها را به خواست او منتهی میبینی و تو کل را تنها ترین چاره برای انسان ماندن. گاه باید هر چه جز خواست اوست فرو بریزد تا از پوسته های سختی که تنگ و فشرده ات کرده اند رها شوی . رها شوی تا دوباره بدنیا بیایی و بدانی بچه ایی بیش نیستی که مهربانی احاطه ات کرده و هر جا باشی همراه توست و از رگ گردن نزدیک تر.تسلیم........... |
||
|
|
|
|
|
نه تو نقاش هستی نه اون شوهر عمه ات نقاش بود. پس اینقدر راحت از طرف نقاش ها
صبحت نکن. اگه قرار بود هر نقاشی هر چیزی رو که می کشه تو زندگی واقعیش عملی کنه که الان همه ی ماها دزد و قاتل و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه بودیم. بیشتر موضوعاتی که ما می کشیم کم و بیش شبیه هم هستن و علاوه بر این همه شون سفارشی ان/ انتخاب خود ما که نیستن. چیزی که مال خود ماست حس و حالیه که فارغ از موضوع نقاشی تو کارامون دیده میشه. آرام و قراری که شاخه های رقصان صنوبرکنار چاه قصه ی حضرت یوسف داره و صبر و توکلی که تو آجر های اتاق خواب خسرو نهفته نشان از نقاشش داره/ نه خود موضوع این نقاشی ها.
بخشی از کتاب نام من سرخ از ارهان پاموک برنده جایزه نوبل ادبیات ۲۰۰۶
|
||
|
|
|
|
|
موها یکدست سپید. چهره روشن و خندان و روی میزش استکانی چای با یک عالمه سنگ های متخلخل
و حفره دار.گفتم استاد چیزی بگویید تا بروم.نگاهی از گوشه چشم انداخت و گفت: بحر در کوزه نگنجد دختر جان نگنجد ......نگنجد.......نگنجد |
||
|
|
|
|
|
خیلی سال هست که موهاش رو رنگ نکرده. سنی نداره .شایدپنجاه ویکی ودو /اما موهاش جوگندمی و
خشن شده. من که دوست ندارم. دیروز هم بهش گفتم. مثل همیشه که می بینمش وفوری به روش می آرم. دست راستش اما سوراخ سوراخ بود. خودش می گفت اگه آب بریزن از سوراخا بزنه بیرون معلوم میشه چقد آش و لاشم کردن. به پسره ی چش سفیدی که مثلن داشت براش رگ تازه می گرفت اما همش حواسش این ور انور بود گفتم تو بهتره بری آچار دست بگیری تا سوزن. اما خودش پرید وسط که"نه تقصیر منه میتی. رگام نه که خیلی نازکه همش پاره میشه. " یواش به شهین گفتم پس کو جناب مهندس؟ از اون لنج هایی انداخت که می دونستم یعنی بابا ول کن / دنبال الواطی خودش. موبایلش که زنگ خورد. دیدم یه ریز داره قربون سر وشکل طرف میره و تند تند میگه نه تو راحت باش /نه عزیزم تو به کارات برس و.....فکر کردم یکی از بچه هاش از خارج هستن اماشهین علامتی داد که فهمیدم نه بابا جناب مهندس هستن. یاد تکیه کلام های عمه افتادم و اون که به این جورآدما می گفت. یواش به شهین گفتم بقول عمه چرا ناهید قربون صدقه این" بر ما مگوزید" میره اینقد؟ به بهانه آب خوردن با نیشگون کشوندم کنار یخچال و گفت میشه خفه شی لطفن؟ این بدبخت اضافیه چرا حالیت نیست؟ من هم خفه خون گرفتم و نپرسیدم چرا این بیمارستان مستعمل دولتی؟ چرا این اتاق عمومی شلوغ ؟ اصلن چرا این مرض؟فقط وقتی خواستم برم موقعی که داشتم می بوسیدمش واشکامون قاطی شده بود/یک دفعه زد زیر خنده و گفت "میتی غصه نخور جونم"از حالا هر چی لنگه جوراب دارین جمع کنین برا من بذارم جاش تو سوتینم. ومن نگاه کردم به سینه اش که یک طرفش صاف صاف بود. |
||