تبليغاتX
کوچ
ادبی
گفت میروم سرم را می گذارم بیخ دیوار و میمیرم.نگاهش که کردم غضب کرد. اخم کرد و رو برگرداند.

آرام دستم را گذاشتم روی شانه اش. چشمم افتاد به موهای ریخته روی یقه پیراهنش. بادست

تکاندمشان که بر گشت و هلم داد عقب. افتادم روی زمین. پشتش را به من کرد. گفت دیدی گفتم

باید بروم بمیرم. بلند شدم . از توی در گاه نگاهش کردم.با گوشه ی چشم نگاهم کرد. وقتی برگشتم

یک لیوان شربت بهار نارنج خنک دستم بود که دیدم سرش را گذاشته بیخ دیوار و مرده.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/08ساعت 23:3  توسط  میترا معینی  | 

نمی دانم  برای تو بود که نمکش را زیاد کردم یا برای لیلا. برای مریم که می دانم پودر لیمو عمانی را دو

برابر ریختم توی قورمه سبزی غلیظ و سیاه  خوزستانی پز. اما برای تو بود که بادمجان ها را یکی یکی

قرمز کردم. پشت و رو .و گذاشتم روغن اضافیش بچکد تا چاق نشی و از ریخت نیافتی. شکر هم بود که

برای تلخی گرفتن از دهان و لحن شروین بیشتر از همیشه به فسنجان محبوبش اضافه کردم.

همه با هم می جوشند .  باید اول خوب بپزند تا بعد معلوم شود هر کدام چند مرده حلاجند .  حالا به

دسر های محبوب هر کدامتان می رسم. تو مثل بچه  ها یی  مثل خودم . طعمت ترش و شیرین  است

و قاطی پاطی. برای تو انار میخوش دانه می کنم توی آن کاسه بلورتراش  که دوستش داری . برای طبع

لرزان مریم ژله و برای  رفیق روز تنگم لیلا  گردو می گذارم جای هسته ی خرمای بهبهان.

حالا همه پخته اید.  شعله  ها تان را کم می کنم  تا حسابی جا بیافتید.می چشم و می بینیم  که

یکی از دیگری بهتر است.جا هم افتاده اید! چه خورش هایی! چه دوستانی که من دارم.......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/28ساعت 9:37  توسط  میترا معینی  | 

حسرت نبرم به خواب آن مرداب

کارام درون دشت شب خفته ست.

دریایم و نیست باکم از طوفان:

دریا همه عمر خوابش آشفته ست.

                                                  در کوچه باغهای نیشابور

                                                          شفیعی کدکنی

*دوست داشتم شعر پاییز اخوان ثالث را برای این پست بنویسم حیف که پیدایش نکردم.

*دوستی می گفت پاییز همان بهار است که عاشق شده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/14ساعت 0:1  توسط  میترا معینی  | 

مهر بود. اول مهر بود. کمی خنک بود. باد میامد.روبان سفیدم در باد میرقصید . باد در دامن سارافون

 زرشکی ام می پیچید و من با باد می رفتم. به کلاس اول .با آن موهای بلند شانه زده  در باد میرفتم.

با با نان میداد. آن مرد اسب داشت. ما خوشحال بودیم. من و برادرم در باد می دویدیم. ما  می خندیدیم.

مهر شد. ما بزرگتر شدیم. باز به مدرسه میرفتیم.من و برادرم مدرسه مان جدا شد. باد می امد . روپوش

 سیاه مرا در خود می پیچید. مقنعه را در سرم می چرخاند. من نمی خندیدم. من نمی دویدم.  آرام راه

می رفتم. بابا نگران بود.آن مرد اسبش را فروخته بود.

مهر است. باد می آید. هوا خاک آلود است. بابا نان ندارد..  برادرم کارندارد.. من شب ها خواب اسب

سفید آن مرد را می بینم. باد چادر مرا روی صورتم می کشد. من در باد میروم............ 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/05ساعت 0:59  توسط  میترا معینی  | 

گاهی زندگی مثل دوچرخه سواریست. اصلن زندگی روی زین دوچرخه. همانقدر ناپایدار و سست تعادل.

سالها بود دوچرخه سواری نکرده بودم . البته برای هر کسی که این مهارت را در کودکی آموخته باشد هم

آسان است و هم فراموش نشدنی. مثل مهارت های سوار کاری یا شنا یا تیراندازی و کوهنوردی.

با اولین رکاب ها از زمین کنده میشوی و معلق در فضا پیش می روی تا جایی که تو و دوچرخه یکی

میشوید و مسیر پر پیچ و خم کوهستانی انگار خود به خود  به روی تو باز می شود و پیش می روی.....

این لحظه سواری از آن لحظه های ناب ناب است. از آن جهت که تعادل هر لحظه ات را در برابرت قرار

میدهد و تو از گذشته و اینده اش به کلی فارغی. بگذریم که این روز ها و در سومین جهانی که ما زندگی

 می کنیم تعادل  آنقدر ناپایداراست که تمام هستی ما مثل زندگی بند بازی به بند ی بسته است اما

این سوار لحظه بودن در عرصه روابط انسانی گاه چنان عمیق و شفاف است که رابطه ها را از خدشه ی

 دور اندیشی و سقوط به ورطه همیشه گی شدن و تملک نجات می دهد و چه بسا رمز ماندگار ترین 

 رابطه ها همین دل سپردن به لحظه ها باشد.............

*** دوستان  باز هم سفری در پیش است که کمی به درازا می کشد. درود .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/18ساعت 17:0  توسط  میترا معینی  | 

 یک حیاط بزرگ و پر دار و درخت........غروب و صدای ربنای استاد شجریان... و مادر همیشه منتظری که مهربانترین مادر دنیا بود.............

سفره ایی روی تخت چوبی تو ی حیاط آب و جارو خورده و مادری در چادر نمازگل بهی روشن که زیبا ترین مادر دنیا بود.............

عطر چای بهار نارنج و بوی خوش لیمو. طعم تر حلوا و مزه آش رشته......و مادری که ..............

نمی توانم چنین مادری باشم خوب میدانم .و می دانم حسرت هم دردی دوا نمی کند. یواش یواش آن روزه گرفتن ها و ربنا ها و مادر ها دارد خاطره می شود............

شده ایم آدمهای الکترونیکی و پلاستیکی و ربنا ها هم  کاغذی. عقب گرد هم نمی توان کرد و چاره ایی هم نیست...........

*دیروز هم روزی بود اما به هر حال ما نسل امروزیم و چشم به راه فردا.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/10ساعت 22:50  توسط  میترا معینی  | 

هلن گفت:

-نکند بخواهید مرا ول کنید و بروید؟

ـالبته که می روم!

ـنه. نه ممکن نیست.

ـچرا! ممکن است.

ـپس دیگر چاره ایی ندارم جز اینکه من هم خودم را بکشم.

ـچه اشکالی دارد؟

ـبرای شما بی اهمیت است. همه چیز برای شما بی اهمیت است.

ـنه . همه چیز نه.

ـمی خواهم خودم را مجازات کنم.

ـپس زندگی کن . این از همه چیز سخت تر است.

 

*برگرفته از داستان شب دراز  از میشل دئون          مجموعه بیست و یک داستان  از نویسندگان

معاصر فرانسه    به انتخاب و ترجمه       ابوالحسن نجفی

*اگر نوشتن و خلق لذت و رنج زایش را به همراه دارد خواندن فقط لذت است و بس . چرا که ما حاصل

رنج دیگری را مینوشیم و سیراب میشویم . نمی دانم اگر لذت خواندن و یاد گیری  نبود چه چیزی جای

آن را میتوانست بگیرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/29ساعت 18:8  توسط  میترا معینی  | 

خوب قصد داشتم این پست را در مذمت سفر بنویسم و اینکه هر کسی نقطه ضعفی دارد و درد لاعلاج

ما هم همین سفر است و ...........بس که از کار و زندگی افتاده ام.

اما وقتی به احوالات خودم نگاه می کنم و قبل و بعد از رفتن را مقایسه می کنم می بینم الحق دل 

کندن از آب و آفتاب و کوه و مخصو صا در این سفر اسب و خرمن خرمن گل کار من نیست!آرزو میکنم 

سفر به شیوه ایی برای زیستن ما بدل شود. سبکبار بودن و سبکبار راه را پیمودن و دیدن و حظ لحظه

ها را از دست ندادن. .....

خوب انگار به اندازه کافی در مذمت سفر نوشتم . به ادبیات بپردازیم که جان است و جان شیرین خوش

است. مدتهاست در تدارک مجموعه ایی هستم زن و کوه و زندگی محور  که اگر نبود پیگیری ها و 

راهنمایی های دوستی شاید آن را نیمه کاره رها میکردم. اما بعد از این ولگردی جانانه در طبیعت قصد

دارم مثل یک جنگاور به کار بچسبم و تا رضایت شخصی حاصل نکرده ام دست برندارم. لطفن برای همت

من دعا کنید.  

*باز هم نشد حتی برای چند روز مزه شاد خواری زیر زبانم بماند. دیروز شنبه را موییدیم با هم. به احترام درهم شکسته ها..........

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/09ساعت 21:27  توسط  میترا معینی  | 

ترا می سپرم که یاور پریشانان این دیار باشی

  مبادا

           که چراغی را پیش از دمیدن راستی بیالایند.

چه ای بسا

              که بر پیشانی این جهان جونده بسیار گذشته ام

و دیگرم هیچ رازی را سر بسته نخواهم سرود

گو

 تا توشه ام را بیاورند

    من ایمان به انتشار تو یافته ام

                                   ای عزیزه آزاد!

                                                انسان

                                                       ای ستاره سوسوسر

                                 زمزمه های ازلی(اهنو دگات) سید علی صالحی

 *به یاد تمام دوستان نویسنده و شاعر خوزستانی

*انگار منهم بالاخره در این هنگامه جابجایی دارم آرام آرام اهلی میشوم!رودر رویی با واقعیات زنده و طاقت بر زندگی بقول عزیزی از برج عاجم به زیر کشیده است!

*صبر و سکوت کلمات ساده ایی هستند . یک هجایی. اما بقول پدرم ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است.                         

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/21ساعت 0:18  توسط  میترا معینی  | 

دست بردار زپیشانی خویش                            چین ز رخساره بینداز به دور

ابر ها می گذرند از سر شهر                             شهر می ماند و فریاد و سرور

باز هم دست من و تو .تو و من                         حلقه می بندند بر گردن دوست

                                         هوشنگ ابتهاج

*این روز ها زبان شعر سلیم تر و سالم تر است.

*گاهی نمی دانم این چیزی که به آن دست می اندازیم امید است یا خود فریبی؟مرز آنها بسیار باریک شده است اما گریزی نیست.

*چقدر ابتهاج را دوست دارم و چقدر دلنشین است آنچه از دل این اسطوره زنده برآمده است.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/11ساعت 23:58  توسط  میترا معینی  |